اين وبلاگ در راستاي معرفي نماز راه اندازي شده تا قطره اي از معارفش را برگيريم و به وسيله ي نماز كه شاه كليد است،درهاي بهشت را بگشاييم ومست از ديدار محبوب شويم.انشا الله
شب آخر زندگي امام بود. تاريكي بر همه جا حكم فرما بود. از آسمان تيره و ابري، نم نم باران ميباريد. امام از ساعت يك و نيم بعدازظهر، روي تخت بيمارستان بيهوش شده بود. صورت بيخون امام، نشانه ي ضعف او بود. پزشكان با نااميدي به صورت لاغر و استخواني امام نگاه ميكردند و در دل ميگفتند:« اي كاش خدا، سلامت را به امام بازميگرداند!» هنگام مغرب، با شنيدن صداي اذان، يكي از نزديكان امام آهي از سينه برآورد و سكوت را شكست. - آقا! وقت نماز است. امام كه ساعتها به هيچ صدايي عكس العمل نشان نداده بود، وقتي اين حرف را شنيد، ابروهايش را به آرامي تكان داد. امام با حركت ابروها، آخرين نماز مغرب و عشاي خود را خواند. قطره هاي اشك در چشمها و روي گونه هاي پزشكان درخشيد.
(ره توشه ویژه نوجوانان تابستان 78،ص 225)
برچسب:
نویسنده: یاس